سلام!
امروز روز خوبی بود. عالی نبود ولی خب بدم نبود.
صبح که ساعت 6 تو بخش بودیم و آزمایشای مریضا رو درآوردیم. بعدش برای مریضام note گذاشتم. هرچی صبر کردیم فلوی محترم بیاد نیومد و رفتیم کلاس. از 7.5 تا 9. بعدشم برگشتیم بخش و راند کردیم.
امروز یه عالمه کار کردم.
احساس بهتری داشتم. یه کم با جو آشنا شدم. ولی خب هنوز مونده تا جا بیفتم.
امروز یه مریضم رو بیوپسی مغز استخوان کردن. خیلی دلم براش سوخت. باردار بود. از استخون لگنش میخواستن نمونه بگیرن. به منم گفتن برم طرف مقابل و لگن مریض رو نگه دارم که تکون نخوره. طفلک معصوم چه دردی کشید. دستای منو گرفته بود تا سوزن رو میبردن جلو فشار میداد دستامو. خیلی دلم سوخت براش. آخه چرا باید اینهمه مریض وجود داشته باشه؟؟
باید برم درس بخونم. الآن یکی از دخترا زنگ زد کشیک دوشنبه هفته بعدم افتاد به فردا. باید درس بخونم برای صبح. فردا راند داریم.
اعصابم خورد شد!
فعلا خداحافظ
+ نوشته شده در سه شنبه 17 آذر1388ساعت 19:16  توسط دانشجوی طب
|
سلام!
از امروز داخلی شروع شد.
ولی نه با قلب. با روماتو!
یعنی سخت ترین بخش داخلی!
امروز از صبح که حدود 6.5 رفتم بیرون از خونه مشغول بودم تا ساعت 5.5 که از بیمارستان اومدم بیرون.
اولش کلی جنگ روانی داشتیم برای اینکه کدوم بخش باشیم و کی چیف باشه.
بعدش رفتیم بخش روماتو من و 2 تا دوستام افتادیم با یه استاد گیــــــــــــــــــــــــــر!
مجبور شدیم بریم درمانگاه. چشمتون روز بد نبینه! فرصت نفس کشیدن نداشتم. یه عالمه هم سوتی دادم!
برای یه مریض نسخه اشتباه نوشتم رفت داروخانه برگشت که کی این نسخه رو نوشته اشتباهه! حالا استادا افتاده بودن دنبال اینکه اینو کی نوشته! خب به من چه وقتی هیچ آموزشی ندادن روز اول میگن بشین دوا بنویس خب من از کجا باید بلد باشم؟؟!!
خلاصه که امروز درمانگاه رو ماسمالی کردم!
بعدش کلی علاف بودیم تو بیمارستان. هی از این اتاق رفتیم اونور، از اون اتاق اومدیم اینور. این سیکل به صورت بی پایان ادامه داشت!
آخر وقت ناهار رفتیم ناهار بخوریم که اونجا هم مجبور شدیم کلی منت بکشیم. چرا؟ چون مسوول آموزش اسم ما رو رد نکرده بودن! خدا خیرش دهاد!
بعد از ناهار رفتیم مرکز تحقیقات روماتو که توجیه بشیم! بعد از توجیه رفتیم بخش برای مریضا note بذاریم ائنم از نوع ON SERVICE! مزخرفاتی نوشتم در نوع خود بی نظیر! هرچی تونستم کپی ردم هرجاییم نتونستم جا انداختم!!
الآنم اصلا یادم نیست مریضام چی بودن! حتی نرفتم نگاهشون کنم ببینم چه شکلین! میدونم خیلی کار بدی کردم ولی خب واقعا جونی نمونده بود برام! الآنم زورکی و با سردرد شدید دارم اینجا مینویسم.
الآن باید برم دوش بگیرم بعد بیام مثل یه پسر خوب درس بخونم و زود بخوابم که فردا ساعت 6 باید پای کامپیوتر باشم و آزمایشای مریضا رو در بیارم!
خب دیگه پس من برم.
التماس دعا
از این به بعد اگه جونی بمونه میخوام بیشتر بنویسم. اینجوری سختیش کمتر میشه!!
خداحافظ
+ نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 18:41  توسط دانشجوی طب
|
سلام سلام،
بالاخره بخش داخلی داره شروع میشه. 4 ماه سختی و عذاب!
ولی بهتر که زودتر شروع میشه. اگه قرار بود آخر انترنیم برم داخلی که بدبخت بودم!
یه کم تو این روزا درس خوندم. ولی زیاد نه. باید امشب یه کم بقیه ضروریات رو دوره کنم.
فردا هم که قراره برو بچز بترکونن! امیدوارم برای کسی اتفاقی نیفته.
دعا احتیاج دارم اساسی!
فعلا خداحافظ
+ نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 18:36  توسط دانشجوی طب
|
سلام سلام!
امروز اصلا حالم خوب نبود.
از صبح که از تختم اومدم بیرون سرگیجه داشتم تا الآن. نمیدونم چرا؟
صبحم که با هزار زحمت رفتم بیمارستان، دیدم به به! اتاق عمل خالیه خالیه!
برگشتم خونه به هیچ کاریم نرسیدم.
الآنم که دوست محترم بنده رو مورد عنایت قرار دادن و فرمودن "خیلی گند دماغ شدیا"!!
دست شما درد نکنه!
آخه چی بگم به این خلق الله؟
هیچی نگم بهتره.
از دوشنبه بخش داخلی شروع میشه. اول از همه قلب.
استاداش خیلی گیرن. باید بشینم تو این تعطیلات درس بخونم.
خدا خودش این 4 ماه رو به خیر بگذرونه.
خداحافظ
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 18:6  توسط دانشجوی طب
|
ای غم بگو از دست تو آخر کجا باید شدن
در گوشه ی میخانه هم ما را تو پیدا میکنی
خیلی بدم میاد اینقدر دپرس بنویسم.
ولی فعلا حوصله ندارم....
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 19:15  توسط دانشجوی طب
|
نظرم یه کم عوض شده!
دنیای کثیفیه!
به کثیفیه آشغال!
نه. اینقدرها هم بد نیست. دلیل نداره با این اتفاقای ساده دنیا کثیف بشه. چون بعدش دیگه جایی برای کثیف شدن نمیمونه!!
اصلا به من چه؟
من که کار خودمو میکنم. این قطاریه که داره حرکت میکنه. حالا هرکی میخواد سوار شه! منم یکی از مسافراش!
+ نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 18:51  توسط دانشجوی طب
|
+ نوشته شده در جمعه 29 آبان1388ساعت 19:43  توسط دانشجوی طب
خدای بزرگ
احساس میکنم دارم کم میارم.
خیلی خسته ام.
خیلی بده که آدم نتونه حرفشو نزنه.
یا بهتر بگم به خاطر اذیت نشدن دیگران حرفی رو که حقشه نزنه.
ولی خدا
من راضیم به رضای تو.
هرجوری که خودت دوست داری کارارو جلو ببر.
هرجوری که خودت صلاح میدونی
+ نوشته شده در پنجشنبه 28 آبان1388ساعت 20:42  توسط دانشجوی طب
مردان در صيد عشق به وسعت نامنتهايي نامردند. گدايي عشق ميكنند، تا وقتي مطمئن به تسخير قلب زن نشدند؛ اما همين كه مطمئن شدند، مردانگي را در كمال نامردي به جا مي آورند.
نمیدونم چه ربطی به اینجا داره!
اینو دکتر شریعتی گفته.
به نظرم جالب بود.
+ نوشته شده در سه شنبه 26 آبان1388ساعت 18:3  توسط دانشجوی طب
خسته ام.
افسرده ام.
راهم خیلی سخته.
ولی تسلیم نمیشم.
میخوام بجنگم.
هرچی رو که بخوام به دست میارم. هرچیزی که بخوام.
میدونم خدا کمکم میکنه.
حتما کمک میکنه.
نمیخوام در بند باشم. اصلا نمیخوام.
نباید احساساتی بشم. اصلا.
احساس یعنی فقط دردسر.
یعنی بدبختی.
باید منطقی باشم.
باید فکر کنم بعد تصمیم بگیرم.
خدا خودش کمک میکنه.
مطمئنم.
+ نوشته شده در دوشنبه 25 آبان1388ساعت 21:9  توسط دانشجوی طب
|